منو آکاردئونی

 

در  مزرعه اي كوچك  كوچولويي  از  بيرون آمد 

او از خودش پرسيد :    من كجاست ؟   

ا كوچولو  در مزرعه گشت تا اينكه  را ديد     

از  پرسيد : تو  مرا نديدي ؟

و  گفت : نه ، ولي  به تو كمك مي كنم تا او را پيدا كنيا  

و ا گفت : متشكرم  

  ا  كوچولو در مزرعه به راه افتاد تا به  رسيد

از  پرسيد: تو مرا نديدي ؟   

ن گفت : نه من  تو را نديديم 

دوباره  كوچولو رفت  تا به يك  مهربان رسيد 

از  پرسيد : تو  مرا نديدي ؟

و  مهربان جواب داد : نه من  تو را نديديم 

 ولي  كوچولو باز هم رفت تا به  رسيد

از  پرسيد : تو  مرا نديدي ؟

و  گفت : نه من  تو را نديدم

دوباره  كوچولو به راه افتاد تا به آقاي  رسيد

 از آقاي  پرسيد : تو  مرا نديدي ؟

آقاي  گفت : من  تو را نديدم

جوجه  كوچولو خيلي غمگين بود و دلش براي مادرش تنگ شده بود

يكدفعه  كوچولو صداي   را شنيد

آقا  فرياد كشيد : من  تو را پيدا كردم

جوجه  كوچولو گفت :  آقاي  از شما متشكرم

جوجه به طرف  دويد 

با صداي بلند گفت :  دوستت دارم

و   هم گفت : من هم تو را دوست دارم عزيزم

 

برنامه غذایی مهرماه 97